خاطرات لاتاری گرین کارت
واقعا نمی دونم چی بگم

خیلی کم اتفاق می‌افته توی نوشتن کم بیارم. ممکن هست اصلا ننویسم اما اگه بخوام بنویسم معمولا کم نمی‌ارم. اما بعد از خوندن ایمیل یکی از دوستان و دیدن وبلاگ شاید برای اولین بار حسی دارم که نمی تونم بنویسمش. یک حس عجیب و قروقاطی. حسی مخلوط از لذت و شرمندگی. حسی که مجبورت می‌کنه فکر کنی. فکر کنی و ببینی داری کم کم جدا میشی، داری خیلی چیزها رو از دست می‌دی. اصلا مهاجرت همینه، معامله با داشته ها و نداشته هات. گاها فکر می‌کنی که آیا لازم هست که برای چیزهایی که از دست می دم بجنگم؟ یا باید ولشون کنم؟ اولین چیزی که اینجا یاد می‌گیری اینه که اگه رها نکنی و رها نباشی و اگه از تعلقات دل نکنی محاله بتونی آزادی رو لمس کنی. اما چون در تمام عمرت آزادی رو تجربه نکردی، خیلی زیاد طول می‌کشه تشخیص بدی چی رو باید ول کنی و چی رو نگه داری. شاید استفاده از کلمه "باید" درست نبود چون در وهله اول این تو نیستی که درباره نگه داشتن و ول کردن تصمیم می‌گیری همه چیز خود‌به‌خود انجام می‌شه و شما فقط تماشا می‌کنی. اگه ول کنی؛ می‌مونی، اگه نگهداری؛ طاقت نمی‌اری و برمی‌گردی. حالا اگه موندی هم باز ماجرا تموم نمیشه. بسته به این که در طول زمان چقدر یاد بگیری میان آزادی و تعلقات تعادل ایجاد کنی. حتی خیلی‌ها بعد از سالها نمی‌دونند تکلیفشون چیه. برای همین هست که دچار بحران هویت میشن. معلق بین آنچه بودند و آنچه هنوز نشده اند. من هم استثنا نیستم. حالا اینی که می‌بینید یک بخش کوچکی از ماجراست. می‌دونم مطلب کمی گیج کننده هست و برای خیلی از شماها که در مقدمات مصاحبه و یا احیانا سفر هستید قابل لمس نیست. اما یک حقیقتی هست که اینجا بهش برخورد خواهید کرد. بنابه دلایل خاص برای من مسئله کمی عمیق تر هست.

منظورم از این مقدمه این بود که ننوشتن وبلاگ، چه این وبلاگ و چه نیم فصل، درسته که به خاطر مشغله خیلی زیاد هست و درسته که دیگه اطلاعاتم در مورد لاتاری به شدت کهنه شده اما چون عادت دارم به خودم به دیده نقد نگاه کنم فکر می‌کنم که؛ نه... تنها این نیست. حداقل می‌تونستم ماهی یک پست بذارم. حداقل می‌تونستم بیام مثل یک خواننده معمولی وبلا گ و بخش نظراتش رو بخونم. شاید هم... نمی‌دونم باید در این باره فکر کنم.

در هر صورت از تمام دوستانی که باعث نگرانی‌شون شدم یک دنیا عذر می‌خوام و ازشون بی نهایت سپاسگزارم. اینکه به یاد من هستند، اینکه نگران من هستند و اینکه یک شایعه چقدر باعث نگرانی شون شده. گرچه نیت اون دوستی که در اون کامنت چنین خبری نوشته رو درک نمی‌کنم اما هر چی بود نه تنها باعث شد بیام و بنویسم و عذر خواهی کنم، بلکه باعث شد یک بازنگری دوباره به زندگیم بکنم. این یک زنگ خطر بود برای من. یک اخطار اساسی.

و اما در مورد لاتاری،

چرا دوستان از فوروم مهاجر سرا استفاده نمی‌کنند؟ لینکش از سه سال پیش کنار وبلاگ بوده. خود من هم اونجا عضو هستم و حتی مسعود عزیز اکانت مدیریت هم به من داده گرچه منی که وبلا گ خودم این وضع رو داره معلوم هست اونجا چقدر فعالم. اما اطلاعات مفیدی از اونجا میتونید به دست بیارید. البته فراموش نکنید مثل تمام محیطهای آنلاین دیگه صد‌ در صد به توصیه ها اعتماد نکنید و سعی کنید بیشتر تحقیق کنید. خواندن تجربه ها بهترین بخش ماجراست. باز من هم هستم اگه سفرنامه ای برام ارسال بشه میذارم توی وبلاگ اما پست شخصی شاید به ندرت بذارم چون دیگه حس میکنم اطلاعاتم کهنه شده و درست نیست الان در باره لاتاری گرین کارت اظهار نظری بکنم. البته این به معنی تعطیل کردن وبلاگ نیست اما باید با حس مسئولیت پیش رفت. وقتی عده ای به آنچه شما می نویسی اعتماد می کنند بیشتر احساس مسئولیت میکنی و در زمان مقتضی باید خودت رو بازنشسته کنی.

باز هم از تمام دوستان بی نهایت سپاسگزارم و یک دنیا معذرت می‌‌خوام که باعث نگرانی شدم.

دوستتون دارم و می‌خوام بدونید احتمالا باعث یک تغییر خیلی بزرگ توی زندگیم شدید.

امیدوارم...

پی نوشت:

یکی از دوستان به شدت از من انتقاد می کرد که چرا محاوره ای می نویسم و اصول ادبی رو رعایت نمی کنم. از اونجایی که فارسی زبان مادری من نیست برای همین به احترام گویندگان این زبان باید اصول نگارششان را رعایت کرد گرچه نوشتار محاوره حس صمیمت بیشتری به نوشته میده اما حق رو به این دوست نگران میدم و می گم چشم. این آخرین پست به زبان فارسی محاوره ای خواهد بود. (مگر استثنائات جزئی!)


پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۸ - سعید
سفرنامه میترا به ابوظبی

دوست داشتم مثل قدیما بگم...

سلام مردم...!

اما دل خوش سیری چند؟

دلم کم گرفته نبود این اخبار ایران شده قوز بالا قوز. نمی دونم چی بگم فقط تنها و تنها خواهشم اینه که مواظب خودتون باشید که ما غربت نشینها دیگه تحمل دیدن بدنهای غرق به خون و سرهای شکسته رو نداریم. من برای فوت پدر بزرگم زمانی که توی غربت بودم غمگین شدم اما خیلی احساساتی نشدم. اما زمان دیدن فیلم مرگ ندا و حتی بعدش موقع صحبت از اون مطلقا نمی تونم جلو اشکم رو بگیرم. حتی یک بار در محل کارم مرد گنده های های زدم زیر گریه... نمی دونم این گریه مال مرگ مظلومانه اون دختر بود یا داشتم به حال خودم و مردم ایران گریه می کردم.  اما باید اینجا بودید و می دیدید که وجهه ایرانی جماعت چطوری از فرش به عرش رسیده. باور کردنی نیست. این اصلا بهبود وجهه نیست این یک احترام ناگهانی و بسیار زیاد است، همه مردم دنیا به خاطر نحوه مسالمت آمیز اعتراضات و پافشاری مردم ایران را از صمصیم قلب تحسین می کنند. دیگه نگران مصاحبه هاتون نباشید. شاید هنوز خیلی ها رو برای بک گراند چک بفرستند اما یقینا برخوردها ( که البته همیشه احترام آمیز بوده) احترام آمیزتر خواهد شد.

به هر حال بریم سراغ سفرنامه میترا که اتفاقا خیلی هم آموزنده هست. از اول هم قرار نبود تو این وبلاگ درد دل کنم. ولی خوب گاها نمیشه.

در ضمن شرمنده که مرتب بد قولی میکنم و وبلاگ ها رو آپ دیت نمیکنم. ببینم میتونیم یه کاریش بکنم یا نه! جالب اینجاست که الان این وبلاگ از اونیکی فعال تر هست چون سفرنامه ها بهانه خوبی هستند برای آمدن و سلام کردن.

پس این شما و این هم سفرنامه میترا:

سفرنامه ام رو بیشتر از این جهت مینویسم که اتفاقاتی برام افتاد که جدا عجیب بود و احتمالا به دردتون میخوره.

من  شماره کیسم حدود  19000 بود.و جز کسانی بودم که سال 2007 پبت نام کرده بودم و شماره کیسم مال سال 2009 هست. با اینکه فکر میکردم شماره ام خیلی زیاده ولی چون خیلی تند تند کارنت میکردن منم شماره ام حدودا توی اسفند ماه کارنت شد ( چند وقت پیش همه رو کارنت کردن خیالتون از این بابت راحت باشه).  بلافاصله بعد از کارنت شدن شماره ام ایمیل زدم به کی سی سی و تاریخ مصاحبه ام رو پرسیدم و اونا هم روز بعدش بهم جواب دادن و گفتن وقت سفارتم  21 می (یعنی 31 اردیبهشت )در ابوظبی هست.

منم دیگه منتظر نامه دوم نشدم و کارای بلیط و تور دبی رو شروع کردم. نامه دوم حدودا یک ماه و نیم قبل از تاریخ مصاحبه به دستم رسید.یعنی 12 فروردین.

روز مصاحبه من متاسفانه 5 شنبه بود و همونجوری که میدونید بدی 5 شنبه اینه که باید تا 1 شنبه صبر کنی تا ویزات آماده بشه و من که اینو قبلا توی سفرنامه های بچه ها خونده بودم و میدونستم پرواز رفتم رو 3شنبه گرفتم و برگشتم رو جمعه ولی با آژانس شرط کردم که اگه خواستم بتونم پروازمو عقب بندازم. اونا هم قبول کردن.

هتل 3 ستاره فرچون رو برای اقامت انتخاب کردم و تور هم برای 3 شب ازم 400 هزار تومان گرفت و قرار شد اگه خواستم بیشتر بمونم از دبی به آژانس زنگ بزنم و هماهنگ کنم و برای هر شب اضافه اقامت توی هتل 40 هزار تومان بدم و بلیطم رو هم بدون هزینه برام جا به جا کنن.

من موقعیت هتل فرچون رو توی گوگل ارث پیدا کردم و دیدم که از کلینیک مید ایست دکتر مروستی فقط 200 متر فاصله داره آدرس و کروکی کلینیک رو هم همونجا یاد گرفت.

خلاصه پرواز من ماهان و ساعت 8 شب از فرودگاه امام بود. حدود ساعت 5 رسیدم فرودگاه و 3 ساعت با اینترنت فرودگاه حال کردم. پرواز سر موقع و بدون تاخیر انجام شد و ساعت 12 شب به وقت دبی من توی هتل بودم.

فردا صبح (یعنی صبح 4 شنبه ) پیاده رفتم کلینیک و ساعت 9 اونجا بودم. از اونجایی که قبلا از طریق ایمیل با دکتر محمدی که اونجا کار میکرد مکاتبه کرده بودم و خودم هم دانشجوی پزشکی هستم بعد از معرفی خودم خیلی باهام خوب برخورد کردن.

اول 950 درهم بخاطر معاینات و گرافی قفسه سینه و آزمایش خون ازم کرفتن. بعد از انجام آزمایشات رفتم توی اتاق دکتر مروستی که کارت واکسنم رو نگاه کرد

من کارت واکسن بین المللی گرفته بودم و واکسیناسیونم کامل بود خود دکتر هم گفت که کارتت کامله حتی یه سری واکسن اضافه هم زده بودم  ولی با این وجود دکتر مروستی نامردی نکرد و یک واکسن اچ پی وی که توی ایران اصلا نیست  برام نوشت و گفت بخاطر سنت باید بزنی ولی خب فکر کنم فقط به این خاطر نوشت که یه پولی ازم گرفته باشه  واکسن شد 750 درهم که کله ام سوت کشید!!!!!!!!!!!!!!!

همه کارکنان درمانگاه یا ایرانی بودن یا فارسی بلد بودن به همین خاطر خیالتون از این بابت راحت باشه.

خلاصه همون روز عصر جوابم آماده شد و رفتم گرفتم.

با یه آقای ایرانی که توی هتل مسئول مسافرا بود صحبت کردم و 200 درهم دادم و قرار شد فردا صبح ساعت 6 یه ماشین بیاد دنبالم و منو ببره ابوظبی ودم در سفارت منتظر بشه تا برگردم.

ساعت 6 صبح مسئول هتل زنگ زد و گفت ماشین پایین منتظره. راننده یه آقایی بود به اسم ارژنگ و 2 تا آقای مسن هم همسفرم بودن. آقای ارژنگ توی راه کلی بهمون اطلاعات داد و راهنماییمون کرد. کلا آدم وارد و همه فن حریفی بود.

ساعت 8 رسیدیم دم در سفارت. زیر یه سایبون نشستیم. ما اولین کسایی بودیم که رسیده بودیم. 2 تا آقا اونجا دعوت نامه هامونو چک کردن و راهنماییمون کردن تا بشینیم.

ساعت 10 یکی یکی همه رو گشتن و کیف هارو گشتن و موبایل ها رو گرفتن. دوباره توی یک سالن نیم ساعتی نشستیم تا بهمون اجازه دادن وارد سالن اصلی بشیم.

توی سالن که رفتیم یه خانوم موبور مهربون خوش اخلاق بهمون شماره داد و گفت منتظر بشیم. شماره من 3 بود. تقریبا تا نشستم شماره ام اعلام شد که برم باجه 6.

یه آقایی که به نظر هندی می آمد ازم پرسید انگلیسی بلدی؟ گفت بله بعد به انگلیسی مدارکمو ازم خواست. منم مدارکمو کامل کامل برده بودم. ازم خواست تا بشینم تا دوباره صدام کنن. نشستم 5 دقیقه بعد دوباره شماره ام اعلام شد برای باجه 8.

اینبار یه خانوم ایرانی مهربون خوش برخورد بود که شروع کرد به فارسی صحبت کردن. واقعا مایه آرامش من بود. اول گفت خوشبختانه مدارکتون کامل هست و ما بهتون ویزا میدیم. ازم پرسید کجای آمریکا میخوای زندگی کنی و تو ایران چی کار میکنی؟

منم جواب دادم. بعد ازم اثر انگشت گرفت و یه قسم نامه داد امضا کنم. گفت یکشنبه این هفته سفارت تعطیله میتونی 2شنبه بیای ویزاتو بگیری؟ و اینجا بود که من احمقانه ترون دروغ عمرم رو گفتم که همین واسم کلی دردسر ایجاد کرد.

گفتم من یکشنبه ایران امتحان مهمی دارم و باید حتما برگردم. فکر کردم این حرفم باعث میشه همون روز ویزامو بهم بدن.

خانومه گفت پس من پاستو با یه برگه آبی بهت برمیگردونم برو ایران اگه تونستی خودت دوباره برگرد و پاستو با این برگه بیار ویزاتو بگیر یا یکی دیگه رو بفرست پاستو با این برگه بیاره ویزاتو بگیره.

هر چی من میگفتم حالا امتحانو بیخیال میگفت نه تو باید بری امتحان بدی و درس از همه چی مهمتره. خلاصه هی از ما اصرار از اون انکار. به زور پاس منو با برگه بهم پس داد و گفت حتما تا یک ماه دیگه بیا بگیر.

برگشتم و قضیه رو واسه آقای ارژنگ توضیح دادم گفت اشکالی نداره خیلی ها این کارو میکنن. گفت پاستو با 150 دلار با برگه آبی واسه من بفرست تا بیام واست بگیرم.

منم شماره تلفن آقای ارژنگو گرفتم و جمعه با خیال راحت برگشتم ایران و تقریبا خوشحال بودم که مجبور نشدم زحمت عوض کردن پروازو تمدید کردن هتل رو به خودم بدم.

ولی وقتی که رفتم توی پست دی اچ ال گفتن که نه پول میفرستن نه پاسپورت. تی ان تی هم دقیقا همینجوری شد. پست آرامکس هم گفت میفرستیم ولی با مسوولیت خودتون. ولی من اصلا دلم راضی نشد یه همچین کاری بکنم.

خلاصه دست از پا درازتر و ناامید برگشتم خونه. بعد از زیر پا گذاشتن کل شهر یه آژانس هواپیمایی پیدا کردم که گفت کارگزارشون 220 دلار میگیره و این کارو میکنه.

منم چون هیچ راهی نداشتم با اکراه قبول کردم و پاسپورتم رو سپردم به دستشون تا به قول خودشون با یه مسافر مطمئن برسونن به دست کارگزارشون تو دبی که اسمش آقای صالحی بود. شماره اش رو هم گرفتم و مدام باهاش در تماس بودم تا اینکه بعد از چند روز ویزام با پاکت مهرو موم شده رسید به دستم.

ولی چشمتون روز بد نبینه پاکت تقریبا کامل پاره بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

منم که شکه شده بودم کلی تو آژانس دعوا راه انداختم و دیگه مطمئن بودم که آمریکا بی آمریکا.

تا اینکه یکی از کارمند های هتل که مسوول کار من بود بهم زنگ زد و گفت من خودم دارم میرم دبی پاکتو پاستو بیار تا ببرم برات درست کنم. خودم هم یه ایمیل زدم واسه سفارت و مشکلمو گفتم که جواب دادن نگران نباش و پاکتو بیار تا برات درستش کنیم.

پاکتو با پاس دادم به کارمند آژانس که برام برد و خوشبختانه سالم برش گردوند.

هدفم از نوشتن این همه این بود که بگم توی سفارت صداقت خیلی مهمه. هرجا دروغی بگیم ضررش فقط متوجه خودمونه.

اگه سوال دیگه ای هم دارید (در مورد جزییات و یا شماره تلفن کسی رو خواستید) ایمیل منو از سعید بگیرید.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٤ تیر ،۱۳۸۸ - سعید
سفرنامه پیام به آنکارا

سلام مردم!

نه من نمرده ام! ولی همچین زنده زنده هم نیستم. مثل اینکه خودم رو زیادی تحت فشار گذاشته ام و باید یک تجدید نظری در متد کارهام بکنم! فعلا یک مدتی به خودم مرخصی دادم. بهترین نتیجه این مرخصی این بود که یادم اومد یک وبلاگ هم دارم که کمی بدرد بخور هست. اتفاقا برخلاف همیشه دو تا سفرنامه خوب هم برام فرستاده اند که یکی یکی تقدیم میکنم. گرچه حتی در این مدت فشار شدید ایمیل ها رو تاحد امکان بی جواب نذاشته ام و البته ممکن هست  چندتایی هم وسط تل ایمیلها فراموش شده باشه که همین جا معذرت خواهی میکنم.

خوب بریم سر وقت سفرنامه پیام به آنکارا. راستی احمد جان سفرنامه شما هم رسیده به دستم. ولی به ترتیبی که بدستم رسیده اول سفرنامه پیام رو گذاشتم. تا یکی دو روز سفرنامه شما رو هم پست میکنم. خوشحالم که شما هم تصمصیم گرفتید به جمع وبلاگ داران بپیوندید.

پس اینم سفرنامه پیام

سلام

اردیبهشت سال 87 پاکت اول به آدرس خانه ام رسید و بر اساس شماره پرونده ام باید برای اوایل فوریه  می رفتم مصاحبه که پاکت دوم هم بیست روزی قبل از او رسید. چون کارم زیاد بود زمان مصاحبه رو عقب انداختم تا تو تعطیلات عید برم آنکارا که عید امسال هم به خاطر بازدید اوباما از ترکیه خود سفارت زمان مصاحبه رو دوباره تغییر داد و انداخت تو اردیبهشت. باز از رو نرفتم و درخواست کردم که دو هفته مصاحبه رو عقب بندازند که بتونم یک پروژه ای رو جمع کنم ولی جواب دادند که زمانها تا آگوست پر شده و پیشنهاد می کنیم برای از دست ندادن فرصتت خود رو به همین مصاحبه برسونی. من هم قبول کردم. از اونجایی که دل گنده ای دارم هیچ مدرکی رو پست نکرده بودم و همه چیز رو با خودم بردم. هیچ مدرک مالی هم همراه نبردم چون خیلی روشن بود که هیچ مدرک مالی ایرانی نمی تونه توسط سفارت ارزیابی بشه. البته اسپانسر داشتم. یکشنبه با همسرم و دخترم نشستیم تو طیاره و رفتیم آنکارا. دوشنبه رفتیم کلینیک (که برای این هم وقت قبلی نگرفته بودم) ولی جواب من و همسرم رو آماده کرد و جواب دخترم به خاطر تست سل نیاز به 72 ساعت زمان داشت. فردای اون روز هم ساعت 8 و ربع قرار مصاحبه بود که صبح پاشدیم و دوشی گرفتیم و اصلاحی کردیم و رفتیم به سفارت. درخواست مصاحبه فارسی کردم چون فکر می کردم مصاحبه کننده فارسی به خاطر دونستن زبان فارسی احساس بهتری هم نسبت به ایرانی ها داره ( چون یا بالاخره ایرانیه یا به دلیل علاقه رفته فارسی یاد گرفته). چون مدارک رو با خود برده بودم، چهار پنج ساعتی طول کشید که مدارک بره بخش کنسولی و مراحل اداری رو طی کنه. این شد که همه کسایی که وقتشون بعد از من بود مصاحبه شدن و همه تقریبا کاغذ آبی گرفتن برای گراند چک. ساعت یک بود که شماره ما رو خوندن برای پرداخت پول که حدود 2300 دلار برای سه نفر دادم (یک زوج دیگری هم بودند که از اونها 755 دلار گرفتند، از قرار معلوم اگر درخواست کننده اصلی زن خانه دار باشه اینطوری می شه ولی به هر حال ریسک نکنید بهتره و به اندازه همه پول داشته باشید). بعد از بیست دقیقه هم شماره ما برای مصاحبه اعلام شد. رفتیم و مصاحبه کننده که یک مرد جوان دورگه ایرانی بود با لبخند به ما سلام کرد و قسم گرفت و با دخترمون خوش و بش کرد. بعد پرسید کارم چیه گفتم خصوصیه. پرسید سربازی رفتی گفتم نه مدرکش همراهمه گفت لازم نیست. از خانمم پرسید کارت. گفت کار نمی کنم. به قول ترکها: تمام. پاسپورتها رو انداخت توی کیسه ورودمون رو به آمریکا خوش آمد گفت و یک شماره داد که بریم سر میز یو پی اس و پول پست رو بدیم. من هم تشکر کردم. سر میز یو پی اس یادم اومد که مدرک پزشکی دخترم رو هنوز نیاورد. به خانمی که پشت میز اطلاعات فارسی می نشست گفتم. رفت و برای یک برگه آبی آورد که بتونم وقتی جواب پزشکی دخترم آماده شد بیارمش به سفارت. من هم فکر کردم حتما تا وقتی این مدرک رو بدیم صبر می کنند بعد پاسپورتها را با یو پی اس می فرستند. ولی فردا صبح یعنی صبح چهارشنبه از پذیرش هتل زنگ زدن بالا که بیا پایین بسته یو پی اس داری. رفتم و بسته رو گرفتم و ده لیر شیرینی هم دادم. بسته رو باز کردم دیدم همه پاسپورتها ویزا خورده با سه تا پاکت مدارک مهر و موم شده رو فرستادند. با سفارت تماس گرفتم و گفتم اینجوری شده و هنوز مدارک پزشکی دخترم آماده نشده ویزا و پاکت رو فرستادید.  گفتند اجازه بدید برسی می کنیم باهاتون تماس می گیریم. تماس گرفتند و گفتند که حتما مدارک پزشکی که آماده شد اونارو با پاکت دخترتون بیارید به سفارت که آمریکا توی فرودگاه براتون مشکل پیش نیاد. عصر اون روز بعد از 48 ساعت رفتیم پیش دکتر و اون هم جای تست رو دست دخترم دید و گفت فردا ساعت یک بیایید که دوباره ببینم. پنج شنبه یک بعد از ظهر رفتیم پیش دکتر و جای تست رو دید و تایید کرد و دو تا واکسن آبله مرغان و ام ام آر بهش زد و پاکت مدیکال رو آماده کردند و بهمون دادند و ماهم بردیم مدارک رو سفارت و پاکت مهر و موم شده مدارک دخترم رو هم دادید و پنج دقیقه بعد دوباره اون رو به ما برگردوندند و باز به قول ترکها: تامام.

راستش اینقدر کارها روان و راحت انجام شد که برای اولین بار احساس کردم به عنوان یک ایرانی تو یه سفارت خارجی چقدر به من احترام گذاشتند. یاد سفارتهای اروپایی داخل ایران افتادم که چه توهینی به ایرانی ها می کنند.

ولی چند نکته:

  1. من یک کارت معمولی واکسن دخترم رو که به فارسی هم بود و مال دکترش بود با خودم بردم. خانم دکتر با دیدن ما گفت چون می دونم که مادر و پدری هستید که به سلامت بچه تون خیلی اهمیت می دید این رو می پذیرم فقط برام ترجمه اش کنید که بدونم چه واکسنی باید بزنه. خودمون می دونستیم که دخترمون فقط ام ام آر شش سالگی اش رو باید بزنه به دکتر گفتیم و در عین حال کل جدول واکسنش رو هم رو یک کاغذ ترجمه کردیم و دادیم. علاوه بر ام ام آر یک آبله مرغان هم زد که تو ایران تجویز نمی شه ولی مثل اینکه اونجا لازمه. کلش شده 90 دلار.
  2. کسایی که محل زندگیشون شمال شهر تهرانه یا رفتن به میدون تجریش براشون ساده تر از رفتن به میدون پاستوره بدونند که پایین تر از میدون تجریش (قدس) تو خیابون شریعتی، شعبه شمرون انیستیتو پاستوره که همه اون کارها رو می کنه و کار واکسن بین المللی می ده. من و همسرم هم اونجا کارتهامون رو گرفتیم. تو ترکیه هم هیچ واکسنی بهمون نزدند. یعنی کل هزینه ما شد 370 دلار واسه دو نفر. سر جمع من و همسرم و دخترم سه تا 100 دلار واسه ویزیت دکتر دادیم. 170 دلار رادیولوژی و آزمایش خون من و همسرم شد و 90 دلار واکسنهای دخترم که کلش می شه 560 دلار. ولی پول بیشتر همراتون باشه. شاید لازم شد کارهای دیگه ای انجام بشه.
  3. توی ویزای من کلیرنس به تاریخ ژانویه 2009 خورده یعنی قبل از تاریخ مصاحبه اولی که خودم عقب انداختمش. نمی دونم به این دلیل چک اف بی آی نداشتم یا مصاحبه کننده از من خوشش اومد یا به دلیل کار خصوصی و سربازی نرفتن بوده ولی هر کی همراه ما باری لاتاری اومده بود بهش برگه دادند که بعد از چک پلیس دو ماه بعد برگرده. اگر تاثیر روحی و روانی خودم روی مصاحبه کننده دلیل این امر باشه پیشنهاد می کنم لباس خیلی رسمی نپوشید، اما خیلی تر و تمیز و شیک باشید، به خصوص اگر عادت روزمره به کراوات ندارید کراوات نزنید. به خصوص از این کراواتهای پهن با گره بزرگ یا کراواتهای رنگارنگی که بیشتر تو کازینوها و نایت کلاب ها می پوشند. لباستون ساده تمیز و شیک با رنگهای سنگین باشه. برای خانمها هم همین طور. هفت قلم آرایش نکنید. ساده تمیز و شیک باشید. موقع مصاحبه لبخند زورکی نزنید چون اینجور لبخندها بیشتر حس پنهان کاری می ده. من معمولا اخم مهربان رو تاثیرگذارتر می دونم. این جور اخم کردن یعنی جدی هستم و اعتماد به نفس دارم. البته حتما باید براتون همه چیز عادی باشه تا بتونید واقعا اعتماد به نفس داشته باشید. فرض کنید که اصلا ویزا نمی گیرید و قراره به همین زندگی ادامه بدید. رفتارتون محترمانه و احترام برانگیز باشه. احترام برانگیز یعنی این که در دیگر احساس احترام نسبت به خودتون رو به وجود بیارید. برای اینکه حرف اضافه نزنید خودتون رو کنترل نکنید ولی سعی نکنید برای فهماندن چیزی به مصاحبه کننده توضیح اضافی بدید. Just to the point حرف بزنید. یعنی اصل مطلب رو بگید. اونطرف یه آدمی نشسته که مثل شما احساس داره و داره کارش رو انجام می ده. پس بهش اعتماد کنید و بگذارید این احساس اعتماد رو از شما بگیره. حقیقت رو درست و راحت بگید. تمام.
  4. اگر دارید می رید آنکارا بدونید که این شهر مردم فوق العاده خوبی داره. خیلی مهمان نواز و عالی هستند. می تونید کلی کیف کنید. به خصوص اگر اهل موزیک و کافه و دیدن آدمها هستید این شهر جای فوق العاده ای برای این جور توریسمه. من و همسرم و دخترم که کلی کیف کردیم. کلی رفیق پیدا کردیم که باهاشون در تماسیم. تو این هفت روز هیشکی نخواست سرمون کلاه بزاره. فقط یه جورایی راهنماهای ایرانی برای عوض کردن بلیط برگشت و تمدید قرارداد هتل برای سه شب بیشتر خواستن خودشون رو بندازن وسط و پولی واسه خودشون جور کنند که خوب من که از پشت کوه نیومدم.
  5. ایمان داشته باشید. راستش من دومین بار بود که لاتاری شرکت می کردم. از وقتی که فرم رو پر کردم مطمئن بودم برنده می شم. از ده روز قبل از رسیدن پاکت اول هم هر روز یکی دوبار صندوق پست ساختمون را چک می کردم تا روز تولد همسرم صبح که می رفتم کارخونه پاکت رو توی صندوق دیدم. جالب اینه که ویزا رو هم تو پاکت یوپی اس سال دیگه باز در روز تولد همسرم دریافت کردیم. یعنی کل ماجرا دقیقا یکسال طول کشید. حالا هم که باید کم کم برای دریافت گرین کارد برای اوایل مردادماه شال و کلاه کنیم و بریم امریکا و کم کم خونه زندگی رو جمع و جور کنیم برای انتقال زندگیمون

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - سعید
سفرنامه رزا به ابوظبی

خوب اینم یک سفرنامه داغ تنوری! نوی نو!

ممنون رزا جان. تبریک به خاطر مصاحبه آسونت. همه اینقدر شانس ندارند. تا جایی که یادم هست دوستانی هستند که بعد از مصاحبه برگه آبی گرفتند و باید تا زمان اومدن بک گراند چک مشکل ساپورت رو حل کنند. آسون گرفتن مسئله اسپانسر به خیلی موارد بستگی داره. از طرز از خواب بیدار شدن افسر کنسول بگیر تا نحوه انگلیسی صحبت کردن شما و اینکه کدوم سفارت میری و مدرک دانشگاهیت چیه و شغلت چیه و خلاصه ده تا اگر و امای دیگه. خوب اینم سفرنامه رزا بدون کم و کاست. البته طبق معمول اضافه کنم نظرات و توصیه های نویسندگان سفرنامه نظرات شخصی خود اونهاست و من هم اجازه ندارم وسط سفرنامه اونها نظر خودم رو بگم. خواستم این مورد روهم یادآوری مجدد کرده باشم.

پس این شما و این سفرنامه رزا:

منم میگم سلام مردم !

عیدتون مبارک باشه و سال خوبی براتون آرزو میکنم.

بالاخره نوبت به سفرنامه منم رسید. اونم سفری به سفارت بدون مدارک اسپانسر!

دوستان عزیز ترجیح میدم کمی خلاصه ولی مفید با بعضی نکات ظریف مهم براتون بنویسم چون میدونم که همگی اونقدر سفرنامه خوندیم که دیگه کلیت راه رو میدونیم چیه فقط میمونه یه نکاتی.

خدمتتون عرض کنم که بله بنده هم یکی دیگه از کسانی هستم که بدون داشتن اسپانسر و با دارایی خودم موفق شدم کیس گرین کارت رو بخوبی پشت سر بزارم.

روز 23 اسفند راهی ابوظبی شدیم. من و همسرم و دختر 6 ماهه ام. روز 24 مراحل پزشکی رو انجام دادیم فقط با این حساب که نمیدونم چرا از من و همسرم نفری 1000 درهم بابت عکس و آزمایش و .... گرفتن. با توجه به اینکه کارت واکسن داشتیم و بقیه واکسنها رو هم تهران زده بودیم. خانم منشی که گفت هزینه ها گرون شده!!! خوشبختانه دکتر مروستی چون ایرانی بود قبول کرد که آبله مرغان هم گرفتیم و واکسنش رو به ما تزریق نکردن. و اما در مورد دختر 6 ماهه ام. 2 تا واکسن برای اون تجویز کردن! خیلی پرس و جو کردم که الکی نزنن. خانم دکتر گفت یکی از اینها واکسن ضد ویروس اسهالیه که در اروپا و آمریکا تائید شده و ایران ندارن و نمیزنن. یکی هم خوراکی بود که آخرش نفهمیدم چی بود. مبلغ 450 درهم هم برای واکسنهای دخترم گرفتن.

مقداری از این هزینه ها پیش بینی نشده بود. چون با اطلاعاتی که دوستان داده بودن برای ما نفری 800 درهم گفته بودن که ما 1000 درهم دادیم و 450 درهم دخترم هم که اضافه بر سازمان بود چون گفته بودن بچه های زیر 2 سال و نیم اصلا کار پزشکی ندارن! این از این. عصر همون روز هم جواب رو به ما دادن

روز 26 اسفند روز مصاحبه بود که از قبل با آقای میرزایی هماهنگ کرده بودیم و ساعت 6.5 صبح راننده اومد دنبالمون.

نزدیکای ساعت 9 رسیدیم سفارت. کلی توی صف نشسته بودن. روز گرمی بود و بعد از کمی نشستن دخترم بیتابی کرد که مارو زودی فرستادن داخل. کلیه مراسم امنیتی و ... انجام شد و وارد سالن شدیم و دعوتنامه رو دادیم و شماره 001  رو به ما دادن.

بعد از یه نیم ساعتی شماره ما اعلام شد و رفتیم جلوی باجه. خانم خوش اخلاقی نبود! مدارک رو یک به یک خواست و من مدارک رو دادم. تا اینکه گفت مدارک اسپانسر؟ گفتم: من اسپانسر ندارم اما خودم تمکن مالی دارم. گفت نمیشه باید اسپانسر داشته باشید. منم گفتم: من در آمریکا فامیل زیاد دارم ولی هر کدوم کسان دیگری رو ساپورت کرده بودند و یکی از اونها به من گفت مصاحبه رو یکسال بندازم عقب که ساپورتم کنه که منم گفتم من لاتاری هستم و نمیتونم. اما من خودم تمکن مالی دارم و نیازی به اسپانسر ندارم.

توی سفارت خیلی بدشون میاد که تا مدرکی رو نخواستن بهشون بدیم و یا تا نپرسیدن چیزی بگیم ولی از اونجایی که این خانم بداخلاق بود و مدارک تمکن مالی منو نخواست حتی ببینه من مجبور شدم و مدارک رو گذاشتم روی باجه. یکدفعه با حالت ناخوش آیندی گفت: اینا چیه میدین به من؟ منم آروم گفتم: مدارک  تمکن مالیمه خواستم ملاحظه کنید. گفت: ارزشش چقدره؟ چند دلاره؟ منم گفتم یکیش نزدیک 40.000 دلاره و یکیش 8.000 دلارو خرده ایه و یه سند ملکه. بی رغبت مدارک رو گرفت و گذاشت توی پرونده و به همسرم فیش داد که بره پرداخت کنه. بعد گفت بنشینید صداتون میکنم. اونقدر هولم کرده بود که یادم رفت یه قرارداد رهن رو که 34.000 دلار میارزید بهش بدم.

اومدیم نشستیم و همسرم گفت چرا اینقدر هول شدی؟ از تو بعیده. راست هم میگفت دست و پامو برای اولین بار گم کرده بودیم. میگفت ترجمه شناسنامه انگاری نمیدیدمش. از بس بداخلاق و بیحوصله بود.

خلاصه نشستیم و وقتی یادم افتاد یه مدرک رو ندادم رفتم نزدیکه باجه و مثل بچه مدرسه ایها دستم رو بردم بالا که یه کاری دارم گفت: چیه؟ رفتم جلو و موضوع رو گفتم. گفت باشه وقتی صداتون کردن بده.

بعد از نیم ساعتی باجه دیگه ای شماره مارو اعلام کردن. رفتیم. اینبار یه خانم بسیار بسیار خوش برخورد و پر انرژی و خوش زبونی بود. تا رسیدم زود مدرک رو دادم و توضیح دادم که چیه. بدون اینکه نگاه کنه گذاشت لای پرونده و گفت اصلا مهم نیست. بعد گفت خوب خانم رزا شما برنده شدید؟ و چند سوالی درباره کار خودم و همسرم و اینکه جای دولتی کار کردم یا نه و همینطور همسرم پرسید. بعدش گفت در آمریکا میخوای چکار کنی و کجا بری و .... بعدش کمی با دخترم گپ زد و گفت منم دو تا دختر دارم. دل تو دلمون نبود ولی نمیگفت که چی شد. تا اینکه گفت کیس شما مورد قبوله و هیچ مشکلی نداره و میتونم از حالا به شما بگم به آمریکا خوش اومدید. ویزا شما و دخترتون همین فردا آماده میشه ولی برای همسرتون کمی طول میکشه. حالا میخواین جدا بگیرین یا نه با هم. ما هم ترجیح دادیم که با هم بگیریم. بنابراین برگه آبی رو به ما داد و توضیحات کامل رو هم داد. حتی تا حدودی قوانین آمریکا و اینکه چه باید بکنیم و چه نکنیم. باز هم تبریک گفت و آرزوی خوبی کرد و گفت از 2 هفته دیگه سایت رو چک کنیم.

اونروز دو مورد لاتاری بود. یکی هم خانمی بود که اونم اسپانسر نداشت و فقط و فقط با یه سند اومده بود و با اون هم موافقت شد.

اصلا و ابدا نگران نداشتن اسپانسر نباشید.

اینم خلاصه ای از سفر ما/ و اما بعضی نکاتی که آبروی هر چی ایرانیه میبره و باعث میشه خجالت بکشیم.

ببخشیدا ولی از ماست که برماست

وقتی وارد سفارت میشی میبینی آقایون همچین کت و شلواری پوشیدن و کراواتی زدن و عصا قورت داده نشستن و شرشر عرق میریزن و خانمها کت و دامن و..... ا... اکبر. بگذریم حرف حسابم اینه که برای اونا ریخت و قیافه ما مهم نیست رفتارمون مهمه. تا کارشون معلوم نبود همونطور عصا قورت داده نشسته بودن. تا خرشون از پل گذشت سفارت رو با پارک سر کوچه اشتباه گرفتن!

یکی از دوستان که اونجا بود با همین مشخصاتی بود که گفتم اما وقتی با ویزاشون موافقت شد بدون اینکه اهمیت بده ما داریم با کنسول صحبت میکنیم اومده بود بالای سر ما و همش به همسرم میگفت: کیوان جان سیگار داری سیگار داری؟ نهایت بی کلاسی. کنسول سرش و تکون داد با تاسف. شرم آور بود

همین آقا داشت نسکافه میخورد اومد گفت برید بخورید تو سفارت امریکا یه مو از خرس کندن غنیمته که خانمش از اونطرف گفت به بابا 3 درهم پول دادم. فکر کرده بود مجانیه!

یه خانم دیگه بود بازم اومد سر باجه ما سرشو کرده بود از اون زیر داد میزد به کنسول میگفت خانم شما فارسی حرف میزنی من یه سوال دارم. 2 بار کنسول بهش تذکر داد که خانم من دارم با کیس دیگه ای صحبت میکنم. اینم خیلی شرم آور بود

خانم دیگه ای بود نشسته بود و هی فرت و فرت کیفشو برمیداشت میگفت من برم ببینم چرا منو صدا نمیکنه تاکسی بیرون منتظره!

انگار اومده تو صف نون و شیر و ... هی من میگفتم خانم بشین کار خودتو خراب نکن. اینجا قانون داره ولی حرف حالیش نبود. اینم شرم آور بود

خلاصه سرتونو درد نیارم. تقصیر خودمونه که با رعایت نکردن باعث میشیم جور دیگه ای بهمون نگاه کنن.

بیاین فرهنگمونو حفظ کنیم و آبروی همدیگه رو بخریم.

بازم سال نو مبارک باشه/موفق باشید/ آرزوی موفقیت برای همگی دارم

سوالی بود در خدمتم.

ایمیل من: shadow_1352@yahoo.com

 

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸۸ - سعید
دلم هوای اینجا رو کرد... همین!

سلام

نمی‌دونم از کجا شروع کنم و اصلا نمی‌دونم چی بنویسم. راستش شبیه کسی شدم که دلش گرفته و یک لحظه دلش هوای محله قدیمی و صفای اونجا رو میکنه. ولی اینجا که محله قدیمی نیست. شایدم هست، نمی‌دونم! به هر حال تو این پست نه می‌خوام در باره لاتاری بنویسم و نه به سوالی جواب بدم فعلا هم از سفرنامه خبری نیست. فقط همین قدر بگم اگه سوال خیلی واجبی از شخص خودم داشتید بهتر هست توی وبلاگ نیم فصل هم کامنت بذارید. اینجوری وبلاگ برام پیام می‌فرسته و متوجه میشم که کسی کامنت گذاشته و با بذاعتی که برام مونده جواب میدم. یا مستقیم برام ایمیل بزنید خیلی کم اتفاق میافته ایمیلی از قلم بیافته.

خوشحالم که می‌بینم خیلی از بچه های قدیم وجدید اومدن آمریکا و مستقر شدند. ما ترکا یک ضرب المثل داریم که می‌گه "دزد بد شانس شب اول دزدیش میافته به شب مهتابی!" حکایت مهاجرت ماها هم همین شد. آمریکایی که قرنها کشور فرصتهای طلایی بود به ما که رسید به قول اصفهانی ها "پکید". ولی خوب کسی که تصمیم به مهاجرت می‌گیره باید پیه همچین احتمالاتی رو هم به تنش بماله.

ولی دلیل نوشتن این پست این نبود. به نظرم نزدیک تر شدن نوروز هست که هواییم کرده. مزه نوروز اینجا مثل مزه آش رشته تگری میمونه! خوب آش آشه دیگه مگه نه؟ خیلی زور می‌زنم خودم رو قانع کنم امسال برعکس سال قبل سفره هفت سین بچینم. بشینم و یک ساعت بذارم جلوم و ثانیه ها رو بشمرم و بپرم هوا و جیغ بنفش بکشم. بعدش هم زل بزنم به ماهی توی تنگ بلور و ببینم قراره لحظه تحویل چه عملیات محیر عقولی دربیاره و ژانگولر بازیش رو تماشا کنم. ولی وقتی یادم می‌افته تو ایرانش هم این‌شکلی نبودم یه ذره تسکین پیدا میکنم. ولی هر چی هست نوروز نورزه. مهم اینه که شما جدیش بگیری... یادش بخیر قدیما! یه تبریک کاملا کلیشه ای که مثل اینکه کسی تصمیم نداشت یک کلمه اش رو جابجا کنه.

پیشاپیش این عید سعید باستانی را به شما و خانواده بزرگوارتان تبریک عرض می‌کنم.

منم تو عالم بچه‌گی چه ذوقی می‌کردم با دیدن اسم خودم توی جمله. فقط نمی‌فهمیدم اون باستانی بعدش چه صیغه‌ای هست!

 

خلاصه اینکه ...

هر جا که هستید

عیدتون مبارک

 

پ.ن.

یه نگاهی که به متن می‌کنم بیشتر شبیه نوحه‌ی شب تاسوعاست تا تبریک عید نوروز. تا شما باشید نزدیک نوروز وبلاگ یک مهاجر رو نخونید!

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٧ - سعید
سفرنامه نیلوفر به آنکارا

خوب بازم سلام.

میدونم هنوزم غیبتهام طولانی هستند ولی هنوز نمردم! تا شماها هم هستید وبلاگ زنده هست. گرچه دیگه خودم دارم کم کم زیادی کهنه میشم. منظورم برای مسائل لاتاری هست. به هر حال اقلا میتونم سفرنامه های شما دوستان رو اینجا بذارم. پس بیشتر از این عذر تراشی نمیکنم و سفرنامه کوتاه و ولی انگیزه دهنده نیلوفر به آنکارا رو تقدیم میکنم. خانم تبریک عرض  میکنم. خدایی خیلی شانس دارین.

با سلام و تشکر بسیار زیاد از آقا سعید و همه عزیزانی که سفرنامه های خودشون رو توی این سایت گذاشتن. نکاتی توش بود که توی سفر به من کمک کرد شاید اگر نخونده بودم بعضی چیزها رو نمی بردم و حسابی تو دردسر می افتادم.  به هر حال از همگی ممنونم.

میخوام بگم شاید من یکی از خوش شانس ترین برندگان لاتاری باشم . شما هم سفرنامه من را بخونید شاید با من موافق باشید.

سفرنامه نیلوفر

یک روز برادرم بهم گفت نیلوفر می خوای لاتاری ثبت نام کنی من هم گفتم آره . یک عکس کج و کوله از من گرفت و بعد هم توی سایت ثبت نام کرد. حتی از رسید هم کپی نگرفت. خودش و خانومش هم با وسواس فراوان ثبت نام کردند آنقدر دقت کردند که به جای یکبار هر کدوم را 2 بار فرستادن و باطل .....

ما از اون خونه اسباب کشی کردیم و من هم اصلا یادم رفته بود که لاتاری شرکت کردم. اردیبهشت ماه یک نامه برای من اومده بود به خانه قدیمی که باز هم برادرم تصادفی پیداش می کنه و بهم گفت نیلوفر فکر کنم لاتاری برنده شدی. وقتی نامه را آورد دیدم بله با شماره 9200 برنده شدم.

 من هم مدارک رو پست کردم و نامه دوم هم اواسط دی ماه به دستم رسید. هر چی گشتم یک اسپانسر جور کنم نشد که نشد. خلاصه سند ماشینمو با پرینت حساب بانکی ( که هیچ کدومش خیلی قابل توجه نبود ) ترجمه کردم و فرستادم. روز مصاحبه  من پنجشنبه اول اسفند بود من هم یکشنبه 27 بهمن پرواز گرفتم و رفتم آنکارا به هتل بیوک آرشان ، هتل خوب و تمیزی بود از سفارت تا هتل تقریبا 15 دقیقه و تا مطب دکتر 20 دقیقه پیاده راه بود. روز بعد به مطب دکتر اونگان رفتم. چون جایی رو نمی شناختم و تنها هم بودم با چند تا از خانم های هتل تاکسی گرفتیم. ازوقت هایی که توی اینترنت گرفته بودیم هیچ خبری نبود هر کسی زودتر می رفت زودتر هم کارش انجام می شد. خانم منشی  پاسپورتم رو با دو قطعه عکس ازم گرفت رفتم طبقه بالاعکس ریه گرفتم ( 85 دلار ) و بعد هم آزمایش خون ( فکرکنم 130 دلار اگر اشتباه نکنم ) که هر دوش خیلی خیلی شلوغ بود و کلی آدم توی صف نشسته بودن.. چون وقت سفارت من پنجشنبه بود خانم منشی گفت چهارشنبه برای وقت دکتر بیام.

 توی لابی هتل خودش یک پا سفارته و همه هم کارشناس. اونجا تصمیم گیرن کی کارش انجام میشه و کی نمیشه. وقتی فهمیدن من اسپانسر ندارم گفتن تو که اصلا امکان نداره ویزا بگیری. من هم که تا حالا همین جوری شانسی اومده بودم گفتم از این به بعدش هم شانسی میرم.

چهارشنبه صبح رفتم مطب دکتر.  واکسن هپاتیت رو قبلا زده بودم ولی بچگی آبله مرغان گرفته بودم که وقتی به دکتر گفتم اصلا به حرفم گوش نکرد و واکسن آبله مرغان رو برام زد ( 75 دلار )  بعد گفت تحصیلات چیه ؟

کدئین مصرف می کنی یا نه ؟   بیماری مزمن ؟ سابقه عمل جراحی ؟ و قد و وزن را پرسید. به منشی هم با محاسبه واکسن روی هم 150 دلار دادم و یک پاکت در بسته بهم داد برای سفارت..

پنجشنبه ساعت 11 وقت سفارت داشتم ساعت نه و نیم رسیدم سفارت برگه ام  رو به کنسول جلوی درنشان دادم و رفتم تو چون توی سفرنامه های قبلی خونده بودم هیچی با خودم نبردم نه مواد خوراکی نه نوشیدنی نه عطرو اسپری و نه موبایل و دوربین راحت راحت ....

یک خانم ایرانی برگه دکتر ، کپی شناسنامه و 2 قطعه عکس  ازم گرفت و گفت به چه زبانی می خواهی مصاحبه کنی گفتم فارسی بعد یک شماره گرفتم. قسمت صندوق شماره من افتاد رفتم و 775 دلار را پرداخت کردم دوباره نشستم بعد توی یک باجه دیگه شمارم افتاد یک خانم آمریکایی بسیار شیک و مهربان و مودب بهم گفت مدرک دیپلم و من هم مدرک دیپلم را بهش دادم و بعد گفت برو بنشین. دوباره منتظر شدم 5 دقیقه بعد همان باجه شمارم افتاد و رفتم پیش اون خانم. زیاد از من چیزی نپرسید بیشتر مدارکم رو نگاه کرد. اصلا از اسپانسر هم چیزی نپرسید ....

اول انگشت نگاری کرد که وسطش دستگاه هنگ کرد و چند دقیقه طول کشید تا درست شد بعد پرسید چند بار لاتاری شرکت کردی گفتم بار اوله گفت چه دختر خوش شانسی بعد پرسید با این خانم که آدرسش رو نوشتی چه نسبتی داری ؟ زبانت در چه حدی ؟ و در مورد شغل هم ازم سوال کرد.و بعد گفت اسم دبستانی که میرفتی چی بود . همین. پاسپورتم را بهم نداد و یک قبض پست یوپی اس داد که برم پرداخت کنم من هم پرداخت کردم ( 14 لیر ) و آدرس هتل را  دادم مسئول باجه گفت 1 الی 3 روز دیگه میاد هتل.

راستش من هنوز نفهمیده بودم که خلاصه ویزا رو گرفتم یا نه ؟

فردا طرف های ظهر بسته من اومد و مدارکم کامل توش بود با ویزا

من از ترکیه خیلی خوشم اومد و خیلی دلم برای ایران خودمون سوخت.  منطقه هتل خیلی قشنگ بود و از موزه آتاتورک و قلعه هم بازدید کردم مغازه هاش هم خیلی برای خرید خوب بود.

تقریبا ده روزه که برگشتم و برای 20 فروردین بلیط گرفتم می خوام برم کالیفرنیا خونه یکی از اقوام پدرم  وقتی گیرین کارتمو بگیرم دوباره برمی گردم چون من تنها هستم و فامیل نزدیکی هم اونجا ندارم نمی دانم چی میشه هیچ کدوم از وسایلم رو هم نمی فروشم نمی خوام پل های پشت سرم را خراب کنم.  ضررش فقط یک بلیطه دیگه  

امیدوارم تمام عزیزانی که امسال ثبت نام کردن برنده بشن و برای همه آرزوی موفقیت می کنم . امیدوارم اطلاعات من هر چند ناچیز بتونه برای شما مفید باشه .

باز هم از آقا سعید تشکر می کنم. دهم اسفند ماه سال 1387

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٧ - سعید
سفرنامه ی احسان و سونیا

 بالاخره یه جو غیرت از زیر سنگ دم در پیدا کردم و آستین ها رو بالا زدم و خلاصه... یکی نیست بگه: "بیشین بابا حال نداری!" همیچین میگم آستین بالازدم هر کی ندونه فکر میکنه میخواستم دایناسور برقصونم. تازه اگه لطف احسان و سونیا و در حقیقت همه برو بچه ها نبود هنوز چیزی برای نوشتن نداشتم. 

پس این شما و این سفرنامه این زوج خوش قلب بدون کم و کاست. در ضمن من مخلص شما هم هستم. خوشحالم تونستم کمکی کنم. گرچه بارها گفته ام من فقط این جمع رو گرد هم آوردم و بقیه کارها رو خود شماها انجام دادید. هر کی جلو تر بوده چراغ راه پشت سریا شده و من فقط این جو رو تماشا کردم و لذت بردم. همین.


سفرنامه ی احسان و سونیا

اول از همه سلام به آقا سعید و تشکر از ایشون  که اگر کمک ها و راهنماییهاشون نبود ما به خاطر نا آگاهی ازبعضی چیزها، هم ضرر مالی میکردیم و هم ممکن بود نا خواسته کارهایی بکنیم که باعث شه این فرصت از دستمون بره...به هر حال بازم ممنون آقا سعیدوممنون از همه ی برو بچه های این سایت که مثل یه خانواده به هم کمک میکنن......

من بهتر دونستم که یه سری اطلاعات درباره سفر (حالا چه قبل رفتن و چه بعدش)رو به صورت نکته براتون بنویسم ، چون بقیه دوستان زیاد از مصاحبه برامون نوشتن.

نامه ی اول برای همسرم اردیبهشت 86 اومد،با شماره ی حدود 13500 که شماره ی بالایی بود و ما احتمال میدادیم به همین دلیل اصلا فرصت به مصاحبه ی ما نرسه که خدارو شکر این طور نشد.

زمانی که همسرم برای لاتاری اسم نوشته بودو حتی زمانی که نامه ی اول براش اومد و مدارک اولیه رو فرستاد ما هنوز ازدواج نکرده بودیم ومدارک رو در واقع انفرادی فرستاد.تا اینکه زمستون 86 ایمیل زد به kcc  و گفت که باید چی کارکنه که اسم من هم به عنوان همسرش به کیس اضافه بشه؟که 2 روز بعد جواب دادن که هم ازاصل مدرک ازدواج وشناسنامه ها و هم از ترجمه هاشون اسکن تهیه کنید و ایمیل کنید که ما فروردین87اینکارو کردیم و بازم 2 روز بعد جواب اومد که اسم من به کیس اضافه شده.

نکته ی دیگه اینکه نامه ی دوم اصلا به دست ما نرسید به همین خاطر همسرم به سفارت انکارا ایمیل زد و خواست که نامه رو برامون بفرستن  که خیلی راحت اینکارو برامون انجام دادن.موقع مصاحبه در سفارت هم از ما هیچ کدوم از نامه هارو نخواست ما هم ندادیم.چون یکی دیگه از نکاتی که وجود داره اینه که تا چیزی رو ازتون نخواستن شما بهشون ندین و تا چیزی ازشما نپرسیدن هیچ توضیحی ندین.

دیگه اینکه توی سایت پزشک مربوطه(دکتر اونگان) که برای رزرو وقت هست نوشته شده که اونا فقط با وقت قبلی کار میکنن، در صورتی که اصلا این طور نیست چون ما از اینجا برای ساعت 9:15وقت رزرو کرده بودیم اما وقتی رفتیم به مطب دکتر ،اصلا از رزرو صحبتی نشد؛ هر کس زود تر اومده بود زود تر هم میرفت داخل .به ما هم ساعت 10:30 نوبت رسید که خانم منشی برامون پرونده تشکیل داد و بهمون گفت برای آزمایشات خون و عکس از قفسه سینه به طبقه ی بالا برید(بازم میگم که هیج جا به وقت رزرو ما توی اینترنت اشاره نشد)وما هم اینکارارو انجام دادیم و ساعت حدود 12:30 دوباره برگشتیم پایین به مطب دکتر وخانم منشی برای ساعت4:15 وقت دکتر داد .ما هم سر موعد اونجا بودیم که البته بازم بعد 1 ساعت ،اول احسان(همسرم که شما به نام احسان 2008 میشناسیدش) رو صدا زدند که داخل رفت.ما کارت واکسن از انستیتو پاستور گرفته بودیم که البته واکسن هپاتیت رو من زده بودم اما احسان نزده بود ، دکتر هم بهش نزد(نمیدونیم چرا) و فقط واکسن آبله مرغون رو زد.بعد منو صدا کردن که چند تا سوال پرسید:

- بیماری خاصی داری؟

- بیمارستان بستری شدی؟

- مواد مخدر مصرف میکنی؟

- تا حالا عمل جراحی داشتی؟

و...

که، در حین جواب دادن من ،توی اون برگه یه چیزایی علامت میزد. بعد نوبت واکسن رسید که بهش گفتم که یک ماه پیش آبله مرغون گرفتم،بررسی کرد و گفت بیماریت آبله مرغون نبوده اما این واکسن رو برات نمیزنم!!!

ما قبلا تو طرح عمومی ایران واکسن mmr  رو زده بودیم ، و تاریخ واکسنهامون که چند سال قبل از ازدواج ما بود ، تو کارت واکسن یکی بود ،.همین باعث شد دکتر فکر کنه ما تقلب کردیم .حالا هر چی احسان در مورد طرح واکسنو اینا توضیح میداد قانع نمی شد .اخر هم گفت من به شما لطف میکنم که واکسنا رو ازتون قبول می کنم!!!! و گفت وقتی برگشتیم به ایران به همه بگیم که فقط واکسنهایی رو از ما قبول میکنه که انستستو پاستور زده باشه. توصیه من اینه که اگر فکر میکنید تاریخها براتون مشکل ساز میشه اصلا تو کارت ثبت نکنید.

 بعد هم نفری یه پاکت بهمون دادن که به سفارت ببریم.

 

روز مصاحبه موقع ورود به سفارت، یه کیف همراهمون بود که توش یه بطری آب و یه آبمیوه بود اون مامور گفت هر دو رو تست کنیم که یکیشو من خوردم و یکیشو احسان که وقتی فهمید توی اونا سیانوری ، نیترو گلیسیرینی ، چیزی نیست که یه بلایی سر اون افسر کنسول سیاه پوست چاقه ترسناک بیاریم ،گذاشت بریم داخل...

 

در باره ی نوع لباس پوشیدن موقع مصاحبه باید بگم که اصلا فرقی نمیکنه اونجا افراد هم با کت و شلوار رسمی اومده بودند و هم شلوارک وتی شرت .

دیگه اینکه با وجود پست دو تا عکس از هر نفر به همراه مدارک به سفارت،بازم اونجا ازمون نفری دو تا عکس خواستن.

بعدم یه شماره بهمون دادن که وقتی روی تابلو اعلام شد، پیش اون افسر کنسوله سیاه پوست  رفتیم، بعد به زبان فارسی والبته با لهجه ی گواتمالایی ،همون سوالای تکراری رو در مورد محل تحصیلو ، نسبت اسپانسرو ... پرسید بعد هم برگه ی آبی رو بهمون داد و انگار نمیتونست منظورشو فارسی برسونه به انگلیسی گفت چون زمان زیادی تا اخر سپتامبر نمونده از فردا هر روز سایت رو چک کنید و زمانی که اسمتون رو دیدید دوباره برگردین.

نکته ی بعد اینکه صرفا جواب سوال پرسیده شده رو بدید اون هم به صورت مختصر و مفید.

اگر موقع مصاحبه دو یا چند نفر هستید(مثلا با همسر و بچه هاتون)به هیچ عنوان توی حرف هم نپرید وجواب همدیگرو کامل نکنید،در واقع هر کس فقط جواب سوالی که از خودش پرسیده شده رو بده، چون در غیر این صورت خود افسر کنسول جلوی شمارو میگیره(یعنی دستش رو به علامت سکوت جلوی دماغش میذاره).توصیه من اینه که حتما زبان فارسی روبرای مصاحبه انتخاب کنید چون اولا کمتر سوال میکنه ازتون، بعد هم احتمال این که چیزی بگه که متوجه نشید کم میشه.

 

درباره ی خرید باید بگم که همه چی خیلی گرونه اما مغازه های خیابان تونالی هیلمی و مغازه های اطراف میدان کزل آی برای خرید بد نیستن،به نظر من به مرکز خرید بسیار بزرگ آنکامال(میگروس)هم یه سر بزنید،با مترو از میدان کزل آی برید و ایستگاه آک کوپرو پیاده شید از در مترو که خارج بشید میبینیدش.

 

سفر دوم

3 روز بعد از برگشت به ایران یه میل از سفارت برای همسرم احسان اومده بود که نوشته شده بود اف بی ای چک شما اومده و تا فردا تو سایت اعلام میشه و یکی از روزهای 2 تا 5 شنبه با اصل پاسپورت ، برگه ابی و اصل و ترجمه پایان خدمت بیاین سفارت !!! حالا هر چی ما برگه ابی رو نگاه کردیم دیدیم برامون اصلا مدارک پایان خدمتو تیک نزده که ببریم.به هر حال ما قبلا ترجمه پایان خدمتو داشتیم حتی دفعه اول هم برده بودیم ولی ازمون نخواستن ما هم ندادیم.حالا چی شده بود که با میل به ما خبر دادن ما که متوجه نشدیم .

جالب این که همون موقع سایت سفارتو چک کردیم شمارمون اعلام نشده بود ولی فرداش شمارمون تو سایت بود!! اونم با تاریخ اعتبار تا 18 سپتامبر.

ما هم برای این که زمان بیشتری داشته باشیم برنامه سفر دوم رو برای 8 سپتامبر گذاشتیم.اونم با قطار و به مدت سه شبانه روز!!!

برای گرفتن اطلاعات بلیط قطار میتونید با 139 تماس بگیرید.برای رفتن به انکارا باید بلیط استانبول بگیرید به قیمت حدود 69 هزار تومان.

 

حرکت ما روز 5 شنبه ساعت 8 شب بود.جمعه شب ساعت 11 رسیدیم دریاچه وان و سوار کشتی شدیم . ساعت 2 کشتی راه افتاد و 7 صبح شنبه به طرف دیگه دریاچه رسیدیم.از این به بعد با قطار ترکیه ای به سمت انکارا حرکت کردیم و حدود 4 بعد از ظهر روز یکشنبه به انکارا رسیدیم.

دوشنبه ظهر ساعت 1 جلوی درب سفارت بودیم که با یک صف 20 نفری از کسایی که برگه آبی دستشون بود مواجه شدیم بعد یکی یکی رفیتم داخل و شماره گرفتیم و منتظر شدیم تا شمارمون اعلام بشه.این دفعه دیگه کیف و آب نبردیم چون تو سفارت آب سرد کن داشت. ولی انگار این دفعه شلوغ شده بود لیوان نداشتن ، از هر کسی هم لیوان خواستیم به ما ندادن!!

خلاصه ساعت 1:50 شمارمون اعلام شد .جلوی باجه برگه آبی  و پاسپورتها و مدارکو دادیم به خانمه و گفت که قبض پست بگیریم، جالب این که ازمون مدارک پایان خدمتو نخواست !!

 

ما هم قبض پست گرفتیم و گفتن بین 3 تا 5 روز کاری ویزاها میاد به آدرس هتل و اومدیم بیرون از سفارت.

میدونستیم که هر زمان تو سایت پست یو پی اس اسممون باشه فرداش ویزا ها میاد و  تا قبل از ظهر روز 5 شنبه  تو سایت هیچ خبری نبود.

اتفاقا ما ظهر 5 شنبه  تو اتاق هتل بودیم که ریسپشن هتل با تلفن بهمون اطلاع داد که مامور پست منتظر ماست تو لابی!! آره بدون اطلاع دادن ویزاهامون اومده بود  اونم دقیقا مصادف با 11 سپتا مبر!!!!!!

بعد این که دیدیم تاریخها و اطلاعات ویزا درسته ،به فکر بلیط برگشت افتادیم چون نمیدونستیم چند روز انکارا هستیم هیچ بلیطی نگرفته بودیم.از قضا صبح روز 5 شنبه قطارهم آنکارا رو ترک کرده بود.

احسان هم بلافاصله رفت و بلیط هواپیما تا شهر وان گرفت نفری 69 لیر تابه قطار برسیم و از وان هم با قطار به ایران اومدیم اونم نفری 38 لیر.

ما  ترانسفر فرودگاهی نداشتیم ،  تاکسی هم 70 لیر تا فرودگاه میگرفت ، ولی ما از میدان کزل ای با خط متروی انکارای با نفری 1.5 لیر به ایستگاه آشتی یعنی اخرین ایستگاه  رفتیم. اونجا که پیاده شید و از درب مترو خارج شید دقیقا تو ترمینال اتوبوسهای آنکارا هستید. ما هم اتوبوسهای هاواش رو سوار شدیم که با نفری 10 لیر مستقیم ما رو به فرودگاه برد که حدود 30 دقیقه با اتوبوس راهه.

 

برای دفعه دوم ما به هتل 4 ستاره رویال آنکارا رفیتم. این هتل  تمیزه ، تو لابی دو تا کامپیوتر و دسترسی رایگان به  اینترنت داره ، تا سفارت 5 دقیقه بیشتر پیاده طول نمیکشه ، تو اتاق  یخچال و گاو صندوق کوچولو برای مدارک داره و قیمتش مناسبه ( برای 6 شب اتاق دونفره روی هم کمتر از 400 هزار تومان) .از نظر ما تنها تفاوتش با ددمان 5 ستاره که قیمتش حدود 600 هزار تومن برای 6 شب اتاق دونفره هست، صبحانش بود که به مفصلی ددمان نبود.که به نظر ما اگه کسی بخواد 200 تومن ارزونتر تموم بشه میتونه از صبحانه ی مفصل صرف نظر کنه.

خلاصه اینم از دو تا سفر ما به آنکارا...

امیدواریم تونسته باشیم کمکی هر چند نا چیز به شما دوستای عزیزمون بکنیم،به امید موفقیت همتون.

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٧ - سعید
سلام عرض شد!

 

چقدر قشنگه...

حس اینکه دوستانی داری که هرگز ندیدیشون ولی نگران تو هستند.

چقدر قشنگه...

حس مفید بودن حتی در مشغول ترین زمان زندگی

از همه ممنونم. از همه کسانی که بعد از اینهمه مدت هنوز به یک وبلاگ نیمه تعطیل سر میزنند و در حقیقت سرپا نگهش داشتند. گرچه از اول هم همینجوری بوده.

از همه ممنونم به خاطر ایجاد این حس زیبا در من. حسی که بیشتر از همه چیز بهش نیاز دارم. مخصوصا حالا و در این شرایط.

خوب در جواب دوستانی که نگران من بودند باید بگم جای نگرانی نیست. هر چی هست پیری هست و مرور دوباره تمام مطالب درسی با تمام جزئیات. این آمریکایی ها حالا حالاها رضایت نمیدند و تا بهشون ثابت نکنی که اینکاره هستی قبولت ندارند که ندارند. برای همین باید تا میتونم محکم کاری کنم. مخصوصا وقتی میبینم کسانی هستند که بیشتر از پنج سال هست که با این امتحان دست و پنجه نرم میکنند و به قول ماها هنوز پشت کنکور موندند.

در این مدت یک چند تا پست توی نیم فصل نوشتم. اونم به خاطر اینکه نیم فصل سوپاپ اطمینانم هست. وقتی مینویسم که اگه ننویسم میترکم!

خیلی دوست داشتم این وبلاگ غیر از اینی باشه که هست. دوست داشتم تمام سوالات و مشکلات و جوابها و تجربه ها رو یه جوری کلاسه بندی کنم که برای دوستان تازه وارد هم قابل استفاده باشه. ولی خوب نمیشه. امیدوارم کارهاتون جور بشه و پاشین بیاین ببینید زمان اینجا چه قیمتی داره. و پیدا کردن یک ساعت وقت فراغت حتی در عرض یک هفته چقدر مشکل هست.

با تمام این اوصاف از همه شما دوستان که مدتها اینجا اومدید و به در بسته خوردید عذر میخوام و خیلی از شما ممنونم که با وجود غیبت من به بهترین وجه هوای همدیگه رو دارید.

برای یک استارت خوب از دوستانی که سفرنامه  آماده دارند بفرستند به ایمیلم. دوستانی هم که قبلا برام سفرنامه فرستادند و در وبلاگ نذاشتم لطف کنند یک ایمیل به من بزنند که بتونم از وسط تل ایمیها ایمیل اونها رو پیدا کنم.

متاسفانه یواش یواش داره اطلاعاتم از لاتاری و برنامه هاش آب میره! ولی خوشحالم که هستند دوستانی که هنوز هوای بقیه رو دارند. اسم نمی‌برم چون واقعا فرصت نکرده ام تمام کامنتها رو بخونم.

به نظرم هیچ سوالی بی جواب نمونده، اونم به همت رفقای با تجربه.

سعی میکنم غیبتم تبدیل به غیبت کبرا نشه!

باز هم ممنونم.

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٤ دی ،۱۳۸٧ - سعید
یک پست عصبانی!

 

 

 

 

کسی میدونه چرا پست قبلی اینقدر عصبانی از آب در اومده؟!

 

 

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٧ - سعید
In Care Of

آقا دعوا نکن! چرا میزنی خوب! خوب چیکار کنم بابا منم زندگی دارم! منم مشکلات دارم! اونم چقدر زیاد! زیاد بد قولی میکنم؟ خوب حق با شماست ولی تصور کنید نزدیک چند هزار صفحه مطلب برای مطالعه داشتی باشی و حس کنی اصلا هم جلو نمیری! دیگه حوصله زندگی برات نمی مونه چه برسه وبلاگ نویسی. حتی اگه گذاشتن یک سفرنامه آماده باشه. البته نگذاشتن سفرنامه ها یک دلیل دیگه هم داره که توضیحش کمی سخته ولی فکر کنم مشکل تقریبا حل شده.

اما اینروزها تقریبا زیر ایمیل ها دفن شدم! اوه ه ه ه ه ه ! ولی خوب ایمیل ها رو بی جواب نمیذارم و اگه کسی فکر میکنه که ایمیلی رو جواب ندادم لطف کنه دوباره بفرسته.

و اما یکی از سوالهایی که روزی ده بار جواب میدم. معنی این عبارت هست:

In Care Of

بابا جون معنی خیلی راحت این عبارت همونی هست که ما هم توی آدرسها استفاده میکنیم.

" برسد به دست ..."

همین!

حالا به چه دردی میخوره؟ عرض می کنم خدمتتون. شما ممکن هست که دلتون نخواد آدرس خودتون رو بنویسید یا مثلا میخواید آدرسی در خارج از کشور بدید. خوب در این حالت خودتون اونجا نیستید که نامه رو بگیرید. پس باید یک نفر رو معرفی کنید که نامه به دست اون برسه. اگر هم آدرس خودتون رو می نویسید اسم خودتون رو بنویسید. یا مثلا اگه خودتون تو یک شهر دیگه دانشجو هستید و میخواید اسم خونه خودتون در شهر دیگه بدید میتونید اسم کسی رو که خونه هست در این قسمت بنویسید.

آخه این سه کلمه اینهمه مشکل داشت؟ ببینید چند تا ایمیل گرفتم که مجبور شدم یک پست بنویسم!

راستی یه چیز دیگه.

نه داداش من فرصت ثبت نام کسی رو ندارم! از سخاوتمندی شما هم ممنون! همینجوری هم تو هر شبانه روز چهل و هشت ساعت کم دارم.

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٩ مهر ،۱۳۸٧ - سعید